...او گفت:– آینه ها … دیگر تمام شد…باز لحظهای تردید کرد و سپس از جا بلند شد. یک قدم دیگر برداشت، ولی من نمیتوانستم تکان بخورم.به جز یک برق زردرنگ که نزدیک قوزک پایش درخشید، اتفاقی نیافتاد. او لحظها
برچسب:
نویسنده: هلیا صالحپور
تاريخ: چهارشنبه
19 آذر
1399 ساعت: 15:31